بسیاری از گره های مسیر طولانی سفر اسکندر به دست او گشوده میشود از جمله کشتن نوط، رهایی اسکندر از دست ملک زنگیان، تدبیر برای عبور از تاریکی، روش رهایی از مرغان غولپیکر، همچنین او راهنمای اسکندر در سرزمین گلیمگوشان و در شهرستان سیوتان(نک: سایه ها) است. مناره مصر و آینه اسکندریه از عجایبی است که به دست او ساخته میشوند. او همانند ارسطاطالیس بوراندخت را به فرزندی قبول میکند: «بوراندخت پیشتر آمد. افلاطون او را به فرزندی قبول کرد»(همانجا: ۲۴۰).
وجه تشابه افلاطون با شاگردش ارسطاطالیس، حسادت اوست. هنگامی که افلاطون و سایر حکما از تدبیر ماران بسیار در جزیرهای بازمیمانند، «همارپال خدمت کرد و گفت ای ملک من این ماران را بند کنم… اسکندر گفت اگر تو این بکنی مرتبت تو از همه زیادت کنم و کس به نزدیک من آن محل نباشد که ترا. افلاطون این سخن بشنید و برنجید و حسد در کار او کرد… برخاست و اسطرلاب به آفتاب داشت… آنکه همارپال کرده بود بجای آورد و بدانست که کجاست. آمد و برداشت… همارپال…اعتماد بر طلسم خود کرده بود یعنی اینها را بند کردهام و ندانست…افلاطون آن طلسم او را برگرفته است… دست دراز کرد به سوی آن مار، مار بزد بر دست او، همارپال بیافتاد و جان داد»(همانجا: ۳۸۵). کویلهون راز او را برملا و اسکندر وی را سرزنش میکند. پس افلاطون ناپدید میشود. به دلیل نیاز به او برای بستن دهانه شیر در اقیانوس، افلاطون را باز میگردانند و او تصمیم به قتل کویلهون میگیرد. اما کویلهون نجات پیدا میکند و او و سایر حکیمان همراه اسکندر از ترس توطئههای افلاطون همواره در ترس و بیم روزگار میگذرانند.
لقمان حکیم از پیرانی است که چهرهای نیک دارد و تا آخر نیز تغییر پیدا نمیکند. «اسکندر و افلاطون… پیری را دیدند که میآمد و بیست گز بالای آن پیر و ریش سپید تا به ناف. میزری بر میان بسته و چوبی در دست گرفته، نیک ضعیف گشته و پشت و مازه او بیرون آمده و استخوانهای او در هم شده و شکم به پشت او چفسیده و روی او سوخته… دو هزار و پانصد سال از عمر او گذشته بود»(همانجا: ۴۰۹). او اسکندر را از نقشه زنگیان برای شبیخون باخبر میکند. ویژگی اصلی او راه رفتن بر روی آب۲۱ است: «بفرمود تا آن کشتیها براندند. لقمان حکیم در قفای اسکندر همیآمد چنانکه پای او از آب تر نمیگشت به قدرت خدای عزّوجلّ»(همانجا: ۴۱۳ و نیز نک: ۴۴۸ و ۵۳۷). چگونگی رفتن به کوه ملکوت و دیدار از سرزمین فرشتگان و نیز بازگو کردن راز دو جزیره متحرک روی آب از کمکهای لقمان به اسکندر است.
همارپال، دومین پیر دانایی است که چهرهای کاملاً نیک دارد. یکی از هندوان در وصف او به ارسطاطالیس میگوید: «همارپال اندرین کوه است و هردو چشم او را میل کشیدهاند، اندرین کوه صومعهای ساخته است و به عبادت یزدان است برخیز تا ترا به زیارت همارپال برم که از شاگردان افلاطون حکیم است و ازو داناتر درین جا هیچکس نیست»(همانجا: ۱۵۲). نابینایی او نکته مهمی در شخصیت اوست زیرا یونگ هر نقص عضوی در پیر دانا را نشانه جنبه تاریک شخصیت او میداند(نک: یونگ، ۱۳۶۸: ۱۲۲- ۱۲۳). با این حال در رفتار همارپال چیزی دال بر نیمه تاریک شخصیت او وجود ندارد. او قبل از نابینا شدن، سرنوشت خود را دیده است: «من در کتاب دیدهام که مرا نابینا کنند و من این همه زمین را نشان کردم و خاک او را بوییدم تا اگر وقتی بیایم بدانم به کدام سرزمینم». او نیز بوراندخت را فرزند خوانده خود میداند. بوراندخت برای آزمایش سخن او مقداری از خاک جای دیگر را به او میدهد. همارپال «گفت ای یار بدکردار! اگر نه آنستی که ترا فرزند خواندهام از برِ تو برفتمی و بیش به نزدیک تو نیامدمی. اکنون مرا میبیازمایی و خاک فرسنگ پیشین به من میدهی؟»(طرسوسی، ۱۳۵۶: ج۲/۱۵۵).
همارپال هندی است و باتوجه به اینکه جادوی مردمان سرزمین هند۲۲ پرآوازه است، او نیز قدرت جادویی خارقالعادهای دارد. هنگامی که اسکندر و یارانش در محاصره لشکر فور بودند، همارپال از خدا میخواهد ماهگرفتگی رخ دهد و پس «این دعا بگفت و افسونی که داشت بخواند و بدمید و همیبود تا ماه برآمد، سیاه گشته به قدرت خدای عزّوجلّ… ارسطاطالیس گفت… درین تعجب ماندهام که ماه نه اندر وقت کسوف یافت. همارپال گفت… از دعای من بود…. و فردا آفتاب همه سیاه خواهد برآمد تا ما این لشکر بگذرانیم که هندوان تا سه روز زاری خواهد کردن»(همانجا: ۲۱۶- ۲۱۷). تدبیر برای حمله و شکست لشکر فور و نیز ساختن طلسمِ مهار کردن مارهای کهوانه از کارهای بزرگ اوست که حکیمی چون ارسطاطالیس توانایی انجام آن را ندارد و به

دانلود متن کامل این پایان نامه در سایت abisho.ir