رویکرد­های  ساخت شخصیت

از مجموعه رویکرد­های شخصیت، رویکرد ­های که غالباٌ ساخت شخصیت را هدف خود قرار می­دهند، دو الگوی «ریخت شناسی» و «الگوهای عاملی[1]» می­باشد که ذیلاٌ به بررسی اجمالی این الگوها می­پردازیم.

 

1-1-1-   روشهای ریخت شناسی

1-1-1-1-       بقراط

شاید ریخت شناسی بقراط قدیمی­ترین و  یکی از نخستین تئوریهایی است که در مورد ساخت­شخصیت مطرح شده است. عقاید او می­تواند اولین تلاش در زمینه تحلیل عوامل در شخصیت محسوب شود. او عقیده داشت که میان جسم آدمی و جهان خارج ارتباط­هایی برقرار است و عناصر چهارگانه آب، باد، خاک و آتش در بدن و خواص و آثاری دارند، بدین معنی که خاصیت آتش گرمی، خاصیت باد سردی، خاصیت خاک خشکی و خاصیت آب تری است. خون افراد بهنجار، هر چهار عنصر را به مقدار مساوی و متعادل دار است. از سوی دیگر، بلغم نماینده رطوبت آب، صفرا نماینده گرمی و آتش و سودا نماینده خشکی خاک است. مردم بر مبنای غلبه هر یک از این اخلاط در بدن، از نظر صفات و ویژگی­های جسمانی و روانی از یکدیگر متمایز می شوند(کریمی، 1380).

1-1-1-2-       کرچمر[2]

نظریه کرچمر تلاشی بوده است برای طبقه­بندی ویژگی­های فردی در قالب ارائه یک تیپ و ریخت شخصیتی خاص آنگونه که بقراط نیز با ارائه 4 مزاج شخصیتی به دنبال مطابقت بین شکل بدنی و ریخت های روانشناختی بود، کرچمر نیز با انتشار مقاله خود در سال 1921 با عنوان ساخت «ساخت بدنی و خلق و خوی» این تلاشها را به شکل علمی­تری آغاز نمود. وی به این واقعیت دست یافته است که یک همبستگی واضح بین دو نوع پیسکوز و ساخت بدنی وجود دارد. افراد آشفته- افسرده بیشتر به ریخت بدنی به اصطلاح «تنه گسترده» تعلق دارند و در بین مبتلایان به اسکیزوفرنیا(روان­گسیخته­ها) به عکس بیشتر ساخت بدنی «تنه­کشیده» را می توان دید. وی سپس به توصیف دو ریخت شخصیت پرداخت: افراد «گسیخته­خو» و افراد «ادواری­خو». در بین افراد ادواری­خو  پرگوهای خوشحال، طنزهای آرام، احساسی­های آرام، لذت جوهای رفاه طلب و عمل گرایان فعال را می توان دید که معمولاٌ به ریخت بدنی «تنه گسترده»  تعلق دارند. و در بین گسیخته­خوها، کرچمر از دارندگان روحیه ضریف و منشخص، آرمانی نگرهای رویا پرداز، سلطه جویان سرد برخورد و خود­خواه که دارای ریخت بدنی «تنه­کشیده» می باشند، سخن می گوید.(مای لی، 1387).

1-1-1-3-       شلدن

ویلیام شلدون دانشمند آمریکایی نیز مانند کرچمر به وجود رابطه بین ویژگیهای جسمی و خصوصیات شخصیتی در انسان اعتقاد داشت اما برخلاف کرچمر از پذیرش ریختی که با مجموعه مشخصی از رگه های بدنی یا روانشناختی تعیین شده باشد امتناع ورزیده و این رابطه را علت و معلولی نمی­دانست بلکه او معتقد به وجود رابطه همبستگی بین تن و روان بود. شلدون و همکار وی استیونس[3] با استفاده از روشهای آماری و مطالعه هزاران عکس از صدها حیوان در حالتهای مختلف و طبقه بندی آنها بر حسب چگونگی ساختمان بدن و همچنین با توجه به رشد بیشتر هریک از سه لایه جنسیتی اکتودرم ،مزودرم ،آندودرم، سه جنبه شخصیتی اکتومورف، مزومورف و آندومورف را مشخص کردند. پس از این مرحله شلدون و استیونس کار خود را به مطالعه 650 صفت و ویژگی روانی برای طبقه­بندی افراد از نظر روانی، آغاز کردند و پس از تجزیه و تحلیل­های عاملی مکرر، افراد را به سه گروه ریخت هضمی، ریخت بدنی و ریخت مغزی طبقه بندی نمودند(مای لی،1387).

1-1-1-4-     ریخت شناسان دیگر

تلاش­ها در این زمینه به صورت­های گوناگونی تا امروز ادامه داشته است؛ یکی از این تلاش­ها به ریخت درون­گرایی و برون­گرایی مربوط می باشد که توسط یونگ مطرح گردیده است. یونگ خود شخصاً هرگز به اثبات تجربی آن نپرداخته اما وجود این عامل در شخصیت توسط پژوهشگران مختلفی تعیین شده است. به نظر یونگ، شخصیت از چند سیستم جدا، اما مربوط به هم تشکیل شده است. مهم­ترین این سیستم­ها عبارتند از من، ناهشیار شخصی[4]، ناهشیار جمعی[5]، کهن­الگوها[6]، پرسونا، آنیما، آنیموس و سایه[7]. علاوه بر این سیستم­های متصل به یکدیگر، صفات دیگری مانند تیپ­های روانشناختی برونگرایی و درونگرایی، و کنش­های فکر، احساس، ادراک و ابتکار نیز در نظریه یونگ دارای اهمیت خاصی هستند. بدین ترتیب یونگ چند تیپ روانشناختی را مشخص کرد که از وحدت دو نگرش اساسی درونگرایی و برونگرایی و چهار کارکرد مجزای تفکر، احساس، حس کردن و شهود حاصل می­شود. یونگ نگرش[8] را به صورت آمادگی برای عمل کردن یا واکنش نشان دادن در جهاتی خاص تعریف کرد. او تأکید داشت هر کسی از دو نگرش درونگرا و برونگرا برخوردار است.

طبق نظر یونگ، درونگرایی برگرداندن انرژی روانی به درون، به سمت دنیای ذهنی است. درونگرایان دنیای درونی­شان، با وجود تمام سوداری­ها، خیالپردازی­ها، رویاها و برداشت­ها فردی آن هماهنگ شده­اند. البته این افراد دنیای بیرونی را درک می­کنند، اما این کار را به صورت گزینشی و با دیدگاه ذهنی خودشان انجام می دهند(فیست و فیست، 1389).

برخلاف درونگرایی، برونگرایی نگرشی است که با برگرداندن انرژی روانی به بیرون مشخص می­شود به طوری که فرد به سمت دنیای عینی و به دور از دنیای ذهنی گرایش می­یابد. برونگرایان بیشتر از دنیای درونی، تحت تأثیر محیط اطرافشان قرار دارند.آنها روی نگرش عینی تمرکز نموده و جلوی نگرش ذهنی را می­گیرند(همان منبع).

درونگرایی و برونگرایی می توانند با یک یا تعداد بیشتر از چهار کارکرد ترکیب شوند و هشت تیپ را به وجود آورند.

تیپ برونگرای متفکر به طور جدی طبق مقررات جامعه زندگی می­کند. این افراد به سرکوب نمودن احساس­ها و هیجان­ها، عینی بودن در تمام جنبه­های زندگی و جزمی بودن در افکار و نظرات تمایل دارند. همچنین ممکن است آنها سرد و خشک به ­نظر برسند(شولتز و شولتز، 1378).

تیپ برونگرای احساسی به سرکوب شیوه تفکر و عاطفی بودن زیاد تمایل دارد. این افراد از ارزش­های سنتی و معیارهای اخلاقی که به آنها یاد داده شده است، پیروی می­کنند.آنها به طور غیر­عادی نسبت به عقاید و انتظارات دیگران حساس­اند. آنها از نظر عاطفی پاسخده هستند و به راحتی دوست می­گیرند، و گرایش به معاشرتی و پرجوش و خروش بودن دارند. یونگ معتقد بود این تیپ بیشتر در زنان یافت می شود تا مردان(همان منبع).

تیپ برونگرای حسی بر لذت و شادی و بر جستجوی تجربه­های جدید تمرکز دارد. این افراد قویاً به سوی دنیای واقعی گرایش دارند و با انواع مردم و شرایط متغیر خود را سازگار می کنند(همان منبع).

تیپ برونگرای شهودی به سمت واقعیت­های دنیای بیرونی گرایش دارند. با این حال، به جای اینکه آنها را کاملاٌ حس کنند، صرفاً به صورت نهانی درک می کنند. چون محرک­های حسی قوی در شهود اختلال ایجاد می­کنند، افراد شهودی جلوی بسیاری از احساسات خود را می گیرند و با شمّ­ها و گمان­های که مغایر اطلاعات حسی هستند، هدایت می­شوند(فیست و فیست، 1389).

درونگرای متفکر به محرک­های محیطی واکنش نشان می­دهند، اما تعبیر آنها از یک رویداد بیشتر تحت تأثیر معنای درونی­ای که به آن می­دهند، قرار دارد تا خود واقعیت­های عینی(همان­منبع).

تیپ درونگرای احساسی قضاوت­های ارزشی خود را به جای واقعیت­های عینی، عمدتاً بر پایه برداشت­های ذهنی استوار می­کنند. منتقدان انواع مختلف هنر، از احساس درونگرا استفاده زیادی می­کنند(همان­منبع).

تیپ درونگرای حسی، بی تفاوت، آرام و بریده از دنیای روزمره به نظر می­آید. این افراد بیشتر فعالیت­های انسان را به دیده خیر خواهی و سرگرمی می نگرند. آنها از نظر هنر شناختی، حساسند و خود را در هنر و موسیقی نشان می­دهند و به سرکوب شهود خود گرایش دارند(شولتز و شولتز، 1378).

تیپ درونگرای شهودی، چنان بر شهود تمرکز دارد که افراد این تیپ، تماس کمی با واقعیت دارند. این اشخاص، رویایی، خیالپرداز، گوشه­گیر، بی­خیال نسبت به موضوعات واقعی و عملی هستند و دیگران آنها را به اندازه کافی درک نمی­کنند(فیست و فیست، 1389).

همچین رورشاخ  براساس تست خود، دو ریخت «طنین باطنی» را از هم متمایز ساخته و آنها را با اصطلاحات برون­نگری و درون­نگری بیان نموده است. ریخت­های متعدد دیگری هم وجود دارند که هر یک به یک جنبه از شخصیت مربوط می شوند، اما اغلب فاقد مبنای تجربی هستند(مای لی،1387). بررسهای ریخت شناسی درباره خصایص منفرد تا امروز به نتایج قابل قبولی نرسیده اما در مورد جنبه­های عمومی بدنی و روانی به مطابقت­­هایی دست یافته است. کرچمر روش ریخت شناسی را کاملتر و رساتر از روشهای روان سنجی می­داند اما دیگران به علت غیر دقیق بودن این تجارب، مکتب­های کرچمر و شلدون را مورد انتقاد قرار می­دهند.

 

 

1-1-2-   الگوی­های عاملی

اساس الگوهای عاملی صفت است که منظور از آن آمادگی کلی انسان در رفتار به سبکی خاص می­باشد. در این مفهوم شخصیت به معنای مجموعه صفاتی است که یک فرد را مشخص می­کند. بر این اساس به نظر برخی­ها برای دستیابی به ساخت شخصیت باید تمام صفات را در ساده­ترین شکل و نیز در قالب عناصر ترکیبی آن مورد بررسی قرار داد اما مشکل اساسی در این مورد این است که: اولاً اغلب صفات با معنای متفاوت به کار می روند، ثانیاً یک صفت ممکن است به درجات مختلفی در افراد وجود داشته باشد، ثالثاً یک صفت ممکن است در سطوح متفاوتی از شخصیت مطرح باشد          (به عنوان مثال ممکن است به صورت یک تیپ مطرح باشد که خود حاوی تجلّیات گوناگون و قدرت تعمیم متفاوتی است)، رابعاً یک صفت ممکن است مبیّن چیزی باشد که در آن لحظه ادراک ­می­شود یا این که بر تجربه­ای ممتد مبتنی باشد و مثلاً ممکن است گفته شود که فرد غمگین یا شاد است و یا گفته شود فلانی فردی مرددّ، ترسو یا بی اعتماد است(گروس فرشی، 1380).

تعدادی دیگری از صاحب­نظران صفات را در قالب ادراک مستقیم جنبه­ای از شخصیت توجیه می­کنند که به­ تعبیری «رگه­های نخستین» نامیده می­شوند(مای­لی، 1387).

برخی دیگر معتقدند که برای بررسی شخصیت به روش علمی، باید داده­های عینی را جانشین ادارکات فاعلی نمود و لذا سعی کرده­اند یک صفت را با واکنش یا رفتار­هایی که در پاره­ای از موقعیت­ها بروز می­کنند تعریف نمایند. به همین منظور موقعیت­هایی را که یک صفت باید در آنها آشکار شود، در پرسشنامه ارائه می­کنند. در موارد دیگر درجات مختلف یک صفت به صورت رفتار­های عینی تعریف شده­اند و از این طریق به سنجش یک صفت می­پردازند، از این رو صفات را به منزله متغیرها در نظر می­گیرند(گروس فرشی، 1380).

هر یک از این تلّقیها حاوی اشکالات مفهومی و تجربی چندی است. از این رو نتوانسته­اند توافق همگانی را به خود جلب کنند. اما نظریه­پردازان صفات در این مورد متّفق­القولند که رفتار و شخصیت انسان را می توان به صورت سلسله­مراتب در آورد و نمونه­ای از این سلسله مراتب را در کارها خودشان ارائه دادند.

1-1-2-1-     رویکرد کتل

الف) صفات شخصیت

کتل صفات را به صورت گرایش­های واکنش نسبتاً دایمی که واحد­های ساختاری بنیادی شخصیت هستند تعریف کرد. او صفات را به چند شیوه طبقه­بندی کرد:

او ابتدا صفات مشترک[9] را از صفات یگانه[10] متمایز کرد. صفت مشترک، صفتی است که هر کسی تا اندازه­ای از آن بهره­مند است مانند هوش، برون­گرایی. دلیل کتل برای پیشنهاد همگانی بودن صفات مشترک این است که تمام مردم توان ارثی مشابهی داشته و حداقل در داخل فرهنگی یکسان، در معرض فشار­های اجتماعی مشابهی قرار دارند. در مقابل، صفت یگانه یعنی آن جنبه از شخصیت که تعداد معدودی از افراد در آن سهیم هستند. صفت یگانه مخصوصاً در تمایلات و نگرش­های ما آشکار می­شوند(شولتز و شولتز، 1378).

شیوه دوم طبقه بندی کردن صفات، یعنی، صفات سطحی در برابر صفات عمقی، طبق پایداری یا تداوم آنها انجام می­شود. صفات سطحی، ویژگی شخصیتی هستند که باهم همبسته­اند ولی یک عامل را تشکیل نمی دهند و در واقع گروهی از رویداد­های رفتار هستند که آشکار و نمایانند که دوام و توصیف­پذیری آنها خیلی کمتر از صفات عمقی است، و از این رو کتل به آنها کمتر اهمیت می­دهد. صفات عمقی ساختار­های زیربنایی شخصیت هستند که شالوده و اساس آن را می­سازند. آنها بوجود آوردنده رفتار انسان بوده و ثبات رفتاری ما را از موقعیتی به موقعیت دیگر و از زمانی به زمان دیگر موجب می­شوند(آلن اُ. راس، 1373).

صفات عمقی طبق خاستگاهشان که یا صفات سرشتی[11] و یا صفات میحط­ساخته[12] است، طبقه بندی می شوند. صفات سرشتی از شرایط زیستی سرچشمه می­گیرند، اما لزوماً فطری نیستند. صفات محیط­ساخته از تأثیرات موجود در محیط اجتماعی و فیزیکی ما ناشی می­شوند. این صفات، ویژگیها و رفتارهای آموخته شده­ای هستند که یک الگو را به شخصیت تحمیل می­کنند(شولتز و شولتز، 1378).

شیوه دوم طبقه بندی کردن صفات، تقسیم­بندی آنها به صفات توانشی[13]، صفات خلقی[14]، و صفات­پویشی[15] است. صفات توانشی تعیین می کنند که یک فرد با چه کارآیی قادر خواهد بود تا در جهت یک هدف تلاش کند. هوش یک صفت توانشی است؛ سطح هوش ما به تعیین نحوه تلاش ما برای یک هدف، مانند مدرک دانشگاهی، کمک می­کند. صفات خلقی، شیوه عادی و حالت هیجانی رفتار ما را توصیف می کنند. برای مثال، ما چقدر جسور، آسانگیر، یا زود رنج هستیم. این صفات بر شیوه عمل و واکنش ما به موقعیت­ها تأثیر می­گذارند. صفات پویشی، نیرو­های برانگیزنده رفتار ما هستند و انگیزش­ها، تمایلات و آرزوهای ما را توصیف می کنند. کتل دو نوع صفت پویشی، برانگیزنده را معرفی کرد: ارگها[16] و احساسات[17]. واژه ارگ از واژه یونانی ارگون به دست می آید که به معنی «کار» یا «انرژی» است. کتل ارگ را به نشانه مفهوم غریزه یا سایق به کار برد. ارگها منبع انرژی ذاتی یا نیروی برانگیزنده برای کل رفتار هستند؛ آنها واحدهای بنیادی انگیزش می­باشند که رفتار ما را به سوی هدف­های خاصی هدایت می­کنند. در حالی که ارگ یک صفت عمقی سرشتی است؛ احساس صفت عمقی محیط­ساخته است، زیرا از تأثیرات بیرونی اجتماعی و فیزیکی ناشی می شود. احساس، الگوی از نگرش­های آموخته شده است که بر جنبه مهمی از زندگی شخص، چون ملت، همسر، شغل، مذهب یا سرگرمی او تمرکز دارد. ارگ­ها و احساس­ها هر دو رفتار را برمی­انگیزند، اما تفاوت مهمی بین آنها وجود دارد. از آنجایی که ارگ صفتی سرشتی است؛ این یک ساختار دائمی شخصیت است که امکان دارد قوی­تر یا ضعیف­تر رشد کند، اما نمی­تواند از بین برود. یک احساس که از یادگیری ناشی می­شود می تواند یادگیری­زدایی شود و از بین برود به طوری که دیگر در زندگی شخص اهمیت نداشته باشد(شولتز و شولتز، 1378).

از نظر کتل برای جمع­آوری داده­ها و اطلاعات مربوط به شخصیت انسان، سه منبع و روش اصلی وجود دارد: داده­های L[18] (یادداشت­های زندگی)، داده­های Q[19] (پرسشنامه­ها) و داده­های T[20] (آزمون­ها).

یادداشت­های زندگی(داده­های L): شامل اطلاعات مربوط به گذشته فرد می­شود و از طرق مختلف حاصل می­شود. یا از طریق پرونده مراکز رسمی مانند مدرسه، دادگستری، محل کار و مانند آن، و یا توسط مصاحبه با افرادی مانند پدر و مادر کسانی که فرد را از قبل می­شناخته­اند. نکته مهم درباره داده­های L این است که آنها شامل رفتار­های آشکاری هستند که یک مشاهده­گر بتواند آنها را ببیند و ضمناً به جای آزمایشگاه روانشاسی در محیط طبیعی رخ دهد(سعید شاملو، 1377).

پرسشنامه­ها(داده­های Q): شیوه داده­های Q به پرسشنامه­ها متکی است. در حالی که در شیوه داده­های L، مشاهده­گران آزمودنی­ها را ارزیابی می­کنند، شیوه داده­های Q آزمودنی­ها را ملزم به ارزیابی کردن خودشان می­کند. در شرایطی که آزمودنی­ها بتوانند درونگری کنند و خود را در هر جنبه رفتار مورد بررسی ارزیابی کنند، حتی از مصاحبه نیز می توان استفاده کرد. البته کتل قبول داشت که داده­های­­ Q محدودیت­های خاص خود را دارند. اولاً ممکن است برخی از آزمودنی­ها خودآگاهی محدودی داشته باشند، به­طوری که پاسخ­های آنها ماهیت شخصیت آنها را دقیقاً نشان ندهد. ثانیاً حتی اگر آزمودنی بخوبی خود را بشناسد و از این رو شاید عمداً پاسخ­هایشان را تحریف کنند.(شولتز و شولتز، 1378).

آزمون­های شخصیت(داده­هایT): شیوه داده­هایT به کارگیری آنچه کتل آن را آزمون­های عینی خواند شامل می­باشد، به این صورت که شخص بدون آگاهی از اینکه کدام جنبه رفتارش مورد ارزیابی قرار می گیرد پاسخ می­دهد. چون این آزمون­ها دانستن آنچه را که آزمون می­سنجد برای آزمودنی دشوار می­سازند، بر نقطه ضعف­های داده­های Q غلبه می کنند(همان منبع).

کتل سعی کرد تا با استفاده از روش تحلیل عاملی به طور جداگانه در مورد این سه نوع اطلاعات، به صفات عمومی شخصیت دست یابد. فرضه اصلی او این بود که اگر در هر سه مورد، صفات عمقی یکسانی به دست آید، می توان به طور علمی و قاطع نتیجه گرفت که صفات عمقی، پدیده­های فعال واقعی هستند(سعید شاملو، 1377). کتل کار خود را با تحلیل عاملی داده­های نوع L یا گزارش زندگی شروع کرد و پانزده عامل را از آن بدست آورد. سپس برآن شد تا دریابد که آیا همان عامل­ها خواهد توانست در داده­های نوع Q داده­های پرسشنامه­ای پیدا کند یا نه. نتیجه اصلی این تحقیق، پرسشنامه­ای است که به پرسشنامه شانزده­عاملی شخصیت[21](PF 16) معروف است که بر پایه 16 صفت عمقی اصلی قرار دارد. این آزمون برای افراد 16 سال به بالاتر ساخته شده است و در هر یک از 16 مقیاس نمره­هایی بدست می­دهد. پاسخ­ها به صورت عینی نمره­گذاری می­شوند و یک برنامه کامپیوتری برای نمره­گذاری و تعبیر نتایج در دسترس می­باشد. این آزمون وسیعاً برای ارزیابی کردن شخصیت جهت مقاصد پژوهشی، تشخیصی بالینی و پیش­بینی کردن موفقیت شغلی به کاربرده می شود. کتل چند نوع PF 16 را ساخت. او برای ارزیابی دامنه وسیعی از اختلالات هیجانی«پرسشنامه تحلیل بالینی» را برای اندازه­گیری 28 صفت عمقی تهیه کرد: 16 صفت از آزمون PF 16برای ارزیابی شخصیت بهنجار و 12  صفت دیگر( مثل اضطراب، گناه و پارانویا) برای سنجیدن شخصیت­های نابهنجار(کتل و کلاین[22]، 1977). آزمون­هایی نیز برای سنجیدن عوامل شخصیت در کودکان و نوجوانان 6 تا8 ساله، 8 تا 12 ساله، و 12 تا 18 ساله موجود است. برای اندازه­گیری جنبه­های خاص شخصیت، مانند اضطراب، افسردگی و روان­رنجورخویی، و برای مقاصدی مثل مشاوره زناشویی و ارزیابی عمکرد شغلی مدیران، گونه­های دیگری ساخته شده­اند. بطور کلی عواملی که در داده­های نوع Q بدست آمد به نظر می­رسید که با داده­های به دست آمده از نوع L شبیه است. کتل در سالهای اخیر تلاش خود را با داده­های آزمون عینی(OT) شروع کرده است. نتایج حاصل از این آزمون­ها به 21 صفت عمقی منجر شده است که با صفاتی که قبلاً در سایر اطلاعات به دست آورده بود ارتباط پیچیده­ای دارد. بدین ترتیب صفات ارائه شده، ماهیت عمومی شخصیت از دید کتل را روشن می­کنند(گروسی فرشی، 1380).

به اعتقاد کتل، رفتار هر فرد تحت تأثیر نحوه عمل صفات وی در آن موقعیت، ارگها و احساسات همراه با نگرش­های مناسب نسبت به موقعیت و نیز حالت و نقشی است که ممکن است از موقعیتی به موقعیت دیگر و از زمانی به زمان دیگر تغییرکند. کتل مانند اکثر روانشناسان شخصیت، دو عامل وراثت و یادگیری، یا طبیعت و تربیت را در رشد شخصیت مورد تأکید قرار داده است و تلاش نموده است تا سهم عوامل محیطی یا ارثی تأثیر گذارنده در هر صفت را مشخص کند. وی از بررسی­های خود به این نتیجه رسید که اهمیت تأثیر عوامل محیطی و ارثی از صفتی به صفات دیگر متفاوت است و در مجموع دو سوم ویژگی­های شخصیتی را محیط و یک سوم آنها را وارثت تعیین می­کند(همان منبع).

 

1-1-2-2-     رویکرد عاملی آیزنگ

رویکرد آیزنگ درباره­ صفات از چند نظر با رویکرد کتل تفاوت داشت. اولاً، آیزنگ قبل از اینکه داده­ها را تحلیل عاملی کند، بیشتر از روش فرضی-قیاسی استفاده کرد. ثانیاً، او به جای 35 صفت، فقط سه عامل عمده را پیدا کرد. ثالثاً، آیزنگ فقط به عنوان وسیله­ای برای پاسخ دادن به سوالهای مهم در نظریه شخصیت از تحلیل عاملی استفاده کرد. بنابراین، آیزنگ صرفاً تحلیل­گر عاملی نبود و معتقد بود پیشرفتگی روان­سنجی به تنهایی برای ارزیابی ساختار شخصیت انسان کافی نیست و اینکه ابعاد شخصیتی که از طریق روش­های تحلیل عاملی به دست می­آیند تا زمانی که ثابت نشود موجودیت زیستی دارند، بی­ثمر و بی­معنی هستند. در واقع، او برای مشخص کردن یک عامل، چهار ملاک را فهرست کرد: اولاً، باید برای وجود عامل، شواهد روانسنجی پیدا کرد. لازمه این ملاک این است که عامل باید پایا و تکرار­پذیر باشد. سایر پژوهشگران نیز در آزمایشگاه­های جداگانه، باید بتواند این عامل را پیدا کنند. ملاک دوم این است که آن عامل باید توارث­پذیری هم داشته باشد و باید با مدل ژنتیکی تثبیت شده­ای مطابقت داشته باشد. ثالثاً، این عامل باید از دیدگاه نظری معنا داشته باشد. آیزنگ از روش قیاسی در تحقیقات خود استفاده کرد، به این صورت که با نظریه شروع کرد و بعد داده­ها را گردآوری نمود که به صورت منطقی با این نظریه مطابقت داشتند. آخرین ملاک برای وجود عامل، این است که باید از ارتباط اجتماعی برخوردار باشد؛ یعنی، باید ثابت شده باشد که عوامل به دست آمده به صورت ریاضی، با متغیرهای اجتماعی مربوط رابطه دارد(فیست و فیست،1389).

الف) ساخت شخصیت

به نظر آیزنگ، شخصیت انسان تشکیلاتی دارد با ترتیب­ اولویت­ها. همه وجوه رفتار-ادرکی، انفعالی، ارادی و بدنی در چهار سطح کلی سازمان یافته است. در پایین­ترین سطح، اعمال یا شناخت­های خاص هستند که در یک مورد معین از شخص سر می­زند و چندان اهمیت ندارد. در سطح دوم، اعمال یا شناخت­های عادی هستند؛ یعنی اعمال یا شناختی است که در موارد و اوضاع و احوال معین، یعنی در موارد مشابه، عیناً تکرا می­شود. اعمال یا شناخت­های عادی، که در هر کسی با هم ارتباط و پیوستگی پیدا می­کنند، سازمانی به وجود می­آورند که صفت را تشکیل می دهند و نسبت به اعمال و شناخت­های عادی کلیت بیشتری دارند. این صفات در هر فردی صورت خاصی پیدا می­کنند. بعضی صفات نیز با  یکدیگر دارای بستگی و ارتباط می­شوند و سازمان کلیتری تشکیل می­دهند که به آن عنوان تیپ داده می­شود. تیپ از حیث کلیت در بالاترین درجه قرار دارد و نوع شخصیت یا رفتار را می­سازند. بنابراین، در نظریه آیزنگ مفهوم صفت و تیپ هستند که در معرفی شخصیت اهمیت خاصی دارند. صفت در واقع عادات و اعمالی هستند که جنبه نسبتاً ثابت دارند، مانند افسردگی، صفت سستی و ضعف، واسواس، وارفتگی و بی­دردی. تیپ هم که از پیوستگی چندین صفت تشکیل شده است برای معرفی شخصیت در درجه اول اهمیت دارد(سیاسی، 1388).

ب) تیپ­های شخصیت

آیزنک برای شناخت حدود اصلی شخصیت و در نتیجه تعیین انواع شخصیت­ها، یعنی برای تیپ­شناسی، نسبت به نظریات یونگ و کرچمر بی­توجه نبوده و نتایجی که از تحقیقات خود  حاصل کرده است بسیاری از نظریات یونگ را تأیید می­کنند. وی در یک بررسی بسیار وسیع، درباره تمام شخصیت کار خود را با استفاده از نشانه­هایی که توسط روان­پزشکان در باره 700 سرباز روان­آزرده تهیه شده بودند آغاز کرده است. بخشی از این نشانه­ها مربوط به داده­های برونی چون سن، شغل و موقعیت­خانوادگی و بخش­های دیگر مربوط به نشانه­های روانی که با صراحت تعیین شده­اند می­باشد و در کل، همبستگی بین 39 متغیر انجام گرفته­اند. از این متغیرها تنها چهار عامل استخراج شده­اند، که دو عامل از این چهار عامل یعنی روان­رنجور­خویی[23](N)و درون­گرایی-برون­گرایی[24](E) توسط آیزنگ به منزله عوامل مورد توجه به حساب آمده­اند. به ادعای آیزنگ این دو عامل برای تبیین ساخت اساسی شخصیت کافی است(مای­لی، 1387). این دو بعد از شخصیت آیزنگ با طبایع چهارگانه بقراط نیز هماهنگ هستند. آیزنگ پس از تأکید بر دو بعد اولیه، بعد سومی را به آنها افزود و آن را روان­پریش­خویی[25](P) نام نهاد.

روان­رنجور­خویی و روان­پریش­خویی به افراد بیمارگون محدود نمی­شوند، اما افراد آشفته در آزمونی که این دو را ارزیابی می­کند از افراد بهنجار نمره بالای کسب می­کنند. آیزنگ هر سه عامل را به صورت بخشی از ساختار شخصیت بهنجار در نظر داشت. هر سه عامل دو قطبی هستند، به طوری که برون­گرایی در یک انتهای عامل E قرار دارد و درون­گرایی قطب مخالف را اشغال می­کند. همین­طور، عامل N روان­رنجوری را در یک قطب و استواری[26] را در قطب دیگر شامل می­شود، و عامل P روان­پریش­خویی را در یک قطب و کارکرد فراخود[27] را در قطب دیگر در­بر­دارد. آیزنگ معتقد بود که هر یک از این عامل ها، چهار ملاک لازم را برای مشخص کردن ابعا شخصیت برآورده می­کند. نخست آنکه، برای هر یک، مخصوصاً عوامل E و N ، شواهد روان­سنجی وجود دارد. برون­گرایی و روان­رنجورخویی تقریباً در تمام تحقیقات تحلیل عاملی شخصیت انسان عوامل بنیادی هستند. دیگر آنکه آیزنگ معتقد بود هر یک از سه عوامل برتر او مبنای زیستی قدرتمندی دارند. و در نهایت، سه بعد شخصیت آیزنگ از لحاظ نظری معنی دار هستند. کارل یونگ و سایرین تشخیص داده­اند که برون­گرایی و درون­گرایی تأثیر قدرتمدی بر رفتار دارند، و فروید بر اهمیت اضطراب(عامل N) در شکل­دهی رفتار تأکید کرد. از این گذشته، روان­پریش­خویی با نظریه­پردازنی چون آبراهام مزلو که اعلام داشت سلامت روانی از خودشکوفایی (N پایین) تا اسکیزوفرنی و روان­پریشی (N بالا)  دارد،  همداستان است. رابعاً، آیزنگ بارها ثابت کرد که سه عامل او با مسایل اجتماعی نظیر، مصرف مواد، رفتار جنسی، تبه­کاری، پیشگیری سرطان و بیماری قلبی و خلاقیت ارتباط دارد(فیست و فیست، 1389). آیزنگ افرادی را که به هر یک از این سه عامل تعلق دارند از نظر روانی توصیف و تعریف کرده است. بعضی از صفات هر یک از این تیپ­ها بدین قرارند:

این مطلب مشابه را هم بخوانید :   چگونه عزت نفس بالایی داشته باشیم؟

برون­گرایان به سوی دنیای بیرون گرایش دارند، مصاحبت با دیگران را ترجیح می­دهند و تمایل دارند به اینکه بسیار مردم­آمیز، تکانشی، جسور، سلطه­گر و خطر جو باشند؛ درون­گرایان کاملاٌ نقطه مقابل هستند. آنها آرام، غیر­معاشرتی، با احتیاط، خوددار، فکور، بدبین، صلح­جو، هوشیار و مقید هستند. آیزنگ علاقمند بود بداند که آنها از نظر زیستی و ژنتیکی چه فرقی باهم دارند. وی دریافت که برون­گرایان و درون­گرایان از نظر سطح پایه انگیختگی مغزی با یکدیگر فرق می کنند، به طوری که برون­گرایان سطح پایین­تری دارند. برون­گرایان به خاطر پایین بودن سطح انگیختگی مغزشان به برانگیختگی و تحریک نیاز دارند و به طور فعال آن را می­جویند. در مقابل، درون­گرایان به خاطر بالا بودن سطح برانگیختگی مغزی­شان از برانگیختگی اجتناب می­ورزند(آیزنگ، 1990). در نتیجه، درون­گرایان بخاطر آستانه حسی پایین­تر، شدیدتر از برون­گرایان به تحریک حسی واکنش نشان می­دهند. بررسی­ها نشان داده­اند که درون­گرایان به محرک­های سطح پایین حساسیت بیشتری نشان می­دهند و آستانه درد پایین­تری از برون­گریان دارند اما شواهد کمتر قانع­کننده­ای را نشان داده مبنی بر اینکه این تفاوتها می­توانند به تغییرات سطح پایه انگیختگی مغزی نسبت داده شوند گزارش می­دهد.(بالوک و گیلیلند[28]، 1993؛ استل­مک[29]، 1990). با وجود این، به طوری که آیزنگ خاطرنشان ساخت، این تفاوت­ها باز هم پایه ژنتیکی دارند.

روان­رنجورها  به صورت مضطرب، افسرده و دمدمی مشخص شده­اند. آنها ممکن است عزت نفس کم داشته و مستعد احساس گناه باشند. معمولاً واکنش هیجانی مفرطی نشان می­دهند و بعد از انگیختگی هیجانی، مشکل می توانند به حالت طبیعی برگردند. آیزنگ پیشنهاد می کند که روان­رنجورخویی عمدتاٌ ارثی است، به جای یادگیری یا تجربه، حاصب ژنهاست. روان­رنجورخویی در ویژگی­های زیستی و رفتاری آشکار می­شود که با ویژگی­های افرادی که در پایداری هیجانی انتهای این بعد قرار دارند فرق می­کند. افرادی که روان­رنجورخویی زیادی دارند در آن قسمت­های مغز که شاخه سمپاتیک دستگاه عصبی خود مختار را کنترل می کنند، فعالیت بیشتری را نشان می­دهند. این شاخه، دستگاه هشدار­ دهنده بدن است که با افزایش دادن آهنگ تنفس، ضربان قلب، جریان خون به عضله­ها و آزاد شدن آدرنالین به رویداد­های استرس­زا یا خطرناک پاسخ می­دهد. آیزنگ مدعی است که در روان­رنجورها، دستگاه عصبی سمپاتیک حتی به استرس­های ملایم، واکنش اضافی نشان می­دهد که نتیجه آن پرحساسیتی[30] مزمن است. این حالت به افزایش سطح تهییج­پذیری در پاسخ به تقریباً هر بحرانی می­انجامد. در واقع، روان­رنجور­ها به رویدادهایی که دیگر افراد آنها را بی­اهمیت می­دانند به صورت هیجانی واکنش می­کنند. به نظر آیزنگ، این تفاوت­ها در واکنش­پذیری زیستی در بعد روان­رنجور­خویی، فطری هستند؛ یعنی به صورت ژنتیکی یا به روان­رنجورخویی و یا به پایداری هیجانی متمایل هستند(شولتز و شولتز، 1378).

نظریه مقدماتی آیزنگ براساس فقط دو بعد شخصیت برون­گرایی-درون­گرایی و روان­رنجورخویی استوار بود. او بعد از چند سال اشاره کردن به روان­پریش­خویی به عنوان عامل مستقل شخصیت، سرانجام آن را به سطح برابر با دو عامل اولیه ارتقا داد. مانند برون­گرایی و روان­رنجور­خویی، روان­پریش­خویی عاملی دو قطبی است که یک قطب آن با صفاتی مانند خودمحوری، بی تفاوت، نامتعارف، تکانشی، متخاصم، مظنون، پرخاشگر و ضداجتماعی مشخص می­شود در مقابل قطب دیگر با ویژگی­های چون نوعدوست، بسیار اجتماعی، همدل، دلسوز، یارگر، همرنگ و متعارف شناخته­شده است(فیست و فیست، 1389). اگرچه درباره این بعد کمتر پژوهش شده است، شواهد ارائه شده توسط آیزنگ، مولفه ژنتیکی را پیشنهاد می­کند. مردها به طور کلی، نمره­های بالاتری از زنان در این بعد می­گیرند. این یافته آیزنگ را واداشت تا پیشنهاد کند که روان­پریش­خویی شاید به هورمون­های مردانه مربوط باشد(آیزنگ و گاجونسون[31]، 1989).

آیزنگ معتقد است که جامعه به تنوعی که همه تیپ­های شخصیت نشان می دهند نیاز دارد. به صورت ایده­آل، جامعه فرصت استفاده درست از ویژگی­ها و توانایی­هایمان را برای هریک از ما فراهم می­کند. با این حال، برخی از افراد بهتر از دیگران سازگار می­شوند(شولتز و شولتز، 1378).

 

ج) مبنای زیستی شخصیت

به عقیده آیزنگ، عوامل E ، N و P همگی عوامل تعیین کننده زیستی قدرتمندی دارند. او برآورد کرد که نزدیک به سه چهارم واریانس در هر سه بعد شخصیت را می توان با وراثت و نزدیک به یک­چهارم را با عوامل محیطی توجیه کرد. آیزنگ برای عنصر زیستی در شخصیت سه نوع شواهد را ذکر کرد. اولاً، پژوهشگران در افراد کشورهای مختلف جهان، نه تنها در اروپایی غربی و آمریکای شمالی، بلکه کشورهای اروپایی شرقی، عوامل تقریباً مشابهی را پیدا کرده­اند. ثانیاً، شواهد حاکی است که افراد موضع خود را در طوی زمان در سه بعد شخصیت، حفظ می­کنند. ثالثاً، تحقیقات انجام شده روی دوقلوها نشان می­دهد که بین دوقلوهای یک تحمکی، تطابق بیشتری از دوقلوهای دو تخمکی همجنس که با هم بزرگ شده­اند، وجود دارد؛ بدین معنی که عوامل ژنتیکی نقش اصلی را در تعیین تفاوت­های فردی شخصیت ایفا می­کند(آیزنگ، 1990).

 

1-1-2-3-     مدل پنج عاملی

ویلیام مک­دوگال[32] در اولین نشریه خود درباره منش و شخصیت درباره گستردگی معانی خاص منش و شخصیت با دو مفهوم متفاوت بحث می کند. او در اواخر نوشته خود در این نشریه فرضیه­ای جالبی را مطرح می کند که مورد علاقه­اش می­باشد و در آن می­گوید که شخصیت ممکن است براساس تحلیل وسیعی از پنج عامل قابل تفکیک به نام های؛ منش، هوش، مزاج، خلق یا گرایش، خشم و غضب، توجیه شود. هریک از این عوامل خیلی پیچیده و دارای متغیرهای فراوان است. گرچه «عامل» در مفهومی که جک دوگال به کار برد، محدودتر از عنوانی بود که در آن زمان برای مفهوم عامل به کار می رفت اما این فرضیه یک پیش بینی غیرطبیعی و خیالی برای نتایج نیم قرن تلاش در سازماندهی مفهوم شخصیت در این قالب بود. دهه گذشته حاکی از یک همگرایی سریع دیدگاهها در مورد ساخت شخصیت (یعنی زبان و مفهوم شخصیت) است(دیگمن[33]، 1990).

 

الف) ریشه­های تاریخی عوامل پنج­گانه

براساس مروری دقیق بر نظرات جان[34] و همکاران او(1988)، تلاش منظم برای سازماندهی مفهوم شخصیت کمی بعد از پیشنهاد مک دوگال شروع شده است، گرچه این تلاشها به طور یقین با کارهای دو روانشناس آلمانی به نام های کلیج[35](1932) و بوم گارتن[36](1937) شروع می شود.

کتل بررسی­های مورد نظر خود را براساس تحلیل عوامل از سال1943 شروع نمود. او تحلیل عوامل خود را براساس ارزیابی دانشجویان از یکدیگر و سپس این بررسی­ها به وسیله پرسشنامه و تست­های عینی توسعه داد و بدین­وسیله توانست هزاران اصطلاح در زبان انگلیسی را که تفاوت­های فردی را توضیح می دهند، سازماندهی نماید. تحقیقات کتل به سیستمی در تحلیل عوامل منجر شد که به نام سیستم 16عاملی مشهور است. مطالعات کتل براساس درجه بندی خصوصیات، به وسیله مطالعات دقیق و ماهرانه فیسکه[37](1949) به منظور تکرار کارهای کتل شروع شد. او با به کارگیری 21 مقیاس دو قطبی کتل نتوانست به بیشتر از پنج عامل ترکیبی دست یابد. به لحاظ وجود ابهام در معنای این عوامل، فیسکه تفسیری ارائه داد که از دیدگاهای معاصرش خیلی متفاوت نبود. کار فیسکه گرچه در مجلات به طور مکرر انتشار یافت و توسط محققین شخصیت نیز خوانده شد، اما تاثیر کمتری در توسعه سیستم­های سه­گانه که به طور معمول در کتابهای شخصیت پیدا می شد، گذاشت(بعنوان مثال: مدی[38]، 1989) این سه سیستم عبارت بودند از سیستم آیزنگ (1970)، گلیفورد (1975) و کتل. در اواخر سال 1950 نیروی هوایی آمریکا تلاش نمود که کارکرد موثر کارکنان خود را پیش­بینی کند و این امر به عهده تیوپس[39] (1957) و کریستال[40] (1961) بود. این محققان تحلیل عوامل خود را براساس 30 مقیاس دو قطبی کتل که در مطالعه قبلی خود نیز آن را به کار برده بودند، گزارش کردند. آنها نیز همانند فیسکه که قبلاً گفته شده نتوانستند پیچیدگی نظریه کتل را در بررسی خود بپذیرند اما برخلاف فیسکه وجود پنج عامل را در بررسی شرح حالها تأیید کردند. تیویس و کریستال کار قبلی کتل و همبسته­های فیسکه را دوباره مورد تحلیل قرار دادند و تمام آنها را در پنج عامل قابل قبول به نام های شاد­خویی[41]، موافقت[42]، قابلیت اطمینان[43]، پایداری­ هیجانی[44] و فرهنگ[45] یافتند. متاسفانه مطالعه تیوپس و کریستال در یک گزارش صنعتی ناشناخته نیروی هوایی منتشر شد و در واقع برای تمام محقین شخصیت ناشناخته ماند و این زمانی بود که انتشارات کتل و آیزنگ بر ادبیات ساخت شخصیت، مدل­های پیشرفته اتخاذ شده از روش­های تحلیل عوامل، غلبه داشتند. بورگاتا[46](1964)، با اطلاع از گزارش تیویس و کریستال، به منظور انعکاس پنج عامل بدست آمده این محققان مجموعه­ای از توصیف­گر رفتار را برای ارزیابی دانشجویان از یکدیگر طراحی کرد. در هر پنج شیوه گردآوری داده­ها بورگاتا پنج عامل ثابت را پیدا کرد: جرأتمندی[47]، توانایی دوست داشتن[48]، عاطفی[49]، هوش[50] و مسئولیت­پذیری[51] . اسمت[52] (1967) با استفاده از مجموعه مقیاس­های دوقطبی کتل، براساس ارزیابی دانشجویان از یکدیگر، فقط برای پنج عامل شواهد پیدا کرد(دیگمن، 1990).

نورمن[53] (1967)بررسی­های بیشتر خود را در سطوح مختلف انتزاعی زیرین پنج عامل با توجه به یک حد متوسط ادامه داد و در واقع به یک مدل سه لایه انتزاعی از داده های شخصیت دست یافت. از آن زمان، از طرف تمام نظریه­پردازان صفات، علی­رغم انتقادهای آنها فرض می شود که صفات ارزیابی شده، شخصیت وابسته به رفتارند. سطح اساسی صفات شخصیت، سطحی است که از پاسخ­های خاص به موقعیت­های خاص تشکیل یابد، طوری که پاسخها به طور نمونه یک نسخه اصلی برای موقعیت فراهم سازند. به عنوان مثال جمله «من به ندرت درباره آینده فکر می کنم در بررسیها به عنوان عادت، اعمال تکراری، رفتار متراکم با میل و مزاج تلقی خواهد شد .کارایی مفید یکی از این صفات ساختاری فوراٌ توسط اسمیت(1967) و ویگینز[54] و همکاران او (1968) به اثبات رسید آنها با به کارگیری مشخصاتی که اغلب ساختارهای مربوط به مسئولیت­پذیری یا با وجدان بودن را تصریح می کند به متغیرهای پیش­بینی کننده­ای دست یافتند که می توانند پیشرفت تحصیلی دانشجویان زیر لیسانس را پیش بینی کنند.

در دهه گذشته علاقه فزاینده بدیعی نسبت به مدل پنج عاملی وجود داشته است. گلدبرگ(1981) در نتیجه حاصل از کار خود در یک تحلیل واژگانی متوجه قدرت مدل گردید و خاطرنشان کرد که هر مدلی برای سازمان دادن به تفاوتهای فردی دارای چیزی شبیه این پنج بعد اصلی خواهد بود. علاوه برا این وی پیشنهاد نمود که پنج بعد بزرگ درجه­بندی شده می تواند چارچوبی برای خیلی از مباحث تئوریک درباره مفاهیم شخصیت باشد(دیگمن، 1990).

دیگمن و تاکوموتوچوک[55] (1981) 6 مطالعه را براساس درجه بندی آنها مجدداٌ مورد تحلیل قرار دادند. آنان در این تحلیل قدرت پنج عاملی اصلی در درجه بندی را گزارش نمودند و نتیجه گیری کردند که این پنج عامل اولین بار توسط فیسکه و تیوپس و کریستال مشخص گردیده و ساخت تئوریکی موثری بدون توجه به اینکه آیا معلمان بچه­ها را درجه بندی می کنند، نمونه­های کارمندان یکدیگر را درجه­بندی می کنند، دانشجویان یکدیگر را درجه بندی می کنند یا نه، ارائه نمودند که نتایج این درجه بندی­ها کاملا یکسان بود.

هوگان[56](1986)که مطالعات زیادی در مورد سازمان صفات بررسی کرده است، پیشنهاد می کند که 6 بعد اصلی احتمالاً تمام مشاهدات خاص را همچنان که برند[57](1984)انجام داده است، شامل خواهد داشت. تفاوت اصلی بین 6 عاملی و پنج عاملی احتمالاٌ مربوط به تقسیم بعد برون­گرایی به دو قسمت مردم آمیزی[58] و فعالیت[59] است. در پرسشنامه شخصیتی هوگان برون­گرایی به دو قسمت جاه طلبی[60] به معنی شادخویی یا سلطه­گری[61] و مردم آمیزی تقسیم شده است(دیگمن، 1990).

اخیرا گلدبرگ فرم استانداری را برای آنچه که (پنج عامل بزرگ)نامیده، آماده نموده است؛ یک مجموعه متشکل از50 مقیاس خود-درجه بندی با ده مقیاس برای هریک از پنج صفت عاملی. ارزیابی­های پایایی برای نمرات عوامل از طریق جمع بندی غیروزنی نمرات مقیاس بین 84 % و 89%  پراکنده است(دیگمن و تاکوموتوجوک،1981).

و در نهایت رابرت مک­کری­ و پل کاستا که در مرکز پژوهش پیری­شناسی موسسه ملی تندرستی در بالتیمور، مریلند، کار می­کردند، برنامه­ای را پیش گرفتند که پنج عامل شخصیت معروف به «5 عامل نیزومند» «پنج بزرگ[62]»را شناسایی کردند. مک­کری و کوستا، 40 مقیاس درجه بندی را به40 مقیاس درجه بندی قبلی گلدبرگ اضافه نمودند و توسط آزمودنی­های که اکثراً از افراد مسن بالتیمور بوده و همچنین توسط چهار یا پنج نفر از همسالان که آنها را خوب می شناختند، درجه­بندی گردیدند. تحلیل عاملی 80 مقیاس بر پنج عامل تأکید داشت. این پنج عامل با انواع شیوه­های دیگر سنجش تأیید شدند، از جمله خود­سنجی­ها، آزمون های عینی، گزارش­های مشاهده­گران. سپس پژوهشگران یک آزمون شخصیت به نام پرسشنامه شخصیت  NEO ساختند که سر واژه­های به دست آمده از حرف اول سه عامل اول هستند. یافته هماهنگ این عوامل، از شیوه­های سنجش مختلف، پیشنهاد می­کند که آنها جنبه­های برجسته شخصیت هستند(مک­کری وکوستا، 1985). این پنج عامل بزرگ عبارتند از: 1)­ برون­گرایی، 2)­ روان­آزوده­گرایی، 3) مسئولیت­پذیری، 4) موافقت، 5) پذیرندگی

 

ب) تفسیر ابعاد نظریه پنج عاملی شخصیت

در حالی که توافق­ها در مورد تعداد ابعاد لازم در حال گسترش است اما یکسانی کمتری در مورد معنی این ابعاد وجود دارد. با این وجود یک توافق عمومی وجود دارد که بعد اول درون­گرایی و برون­گرایی آیزنگ است. و بعد دوم وجود و تأثیرات عواطف منفی یا تهییج­پذیری منفی را نشان می­دهد. براساس کار گسترده آیزنگ طی سال­های متمادی بعد دوم معمولاً به روان­رنجورخویی در مقابل ثبات هیجانی وی مربوط می­شود، یعنی اینجا دو عامل اصلی و بزرگ آیزنگ که شصت سال پیش طرح شده است، وجود دارد. بعد سوم به طور کلی به عنوان موافقت تفسیر شده است(تیوپس و کریستال، 1961؛ نورمن، 1963؛ گلدبرگ، 1981؛ کوستا و مک­کری، 1985). با این وجود، به نظر می رسد مفهوم موافقت برای بعدی که به منظور نشان دادن جنبه­های انسانی فرد ظاهر می شود، مفهوم سستی باشد. این بعد با نوعدوستی، مهرورزی، مراقبت و حمایت عاطفی، در انتهای یک بعد، و خصومت، بی تفاوتی به دیگران، خود­محوری، کینه­ورزی و حسادت در طرف دیگر بعد مشخص می­شود. چند سال پیش گیلفورد و زیمرمن[63] (1949) مساعدت یا رفاقت[64] را به عنوان صفت اولیه پیشنهاد کردند. فیسکه(1949) همنوایی(با هنجارهای اجتماعی) را پیشنهاد نمود. دیگمن و تاکوموتوچوک(1981) با نادیده گرفتن مفهوم موافقت و تعلیم پذیری ذاتی آن، مفهوم همراهی دوستانه در مقابل فقدان همراهی خصمانه برای این بعد پیشنهاد دادند. درک ماهیت بعد چهارم مشکلات زیادی دارد. خیلی از نویسندگان این بعد را وجدانی­بودن پیشنهاد نموده­اند. با این وجود، همان­طوری که دیگمن و اینوی[65](1986)خاطر نشان ساخته­اند وجدانی­بودن به عنوان یک مقیاس در تحقیق و نیز در تعریف لغوی آن در لغت­نامه هردو مبهم هستند. و همچنین در مطالعات این بعد از نظر شکلی هر دو بعد سوم و چهارم را دربرمی­گیرد. به طور کلی،  با وجدان بودن به عنوان انتخاب کلی در نظر گرفته شده و  تفسیر می شود. بعد پنجم به طور گوناگون تفسیر شده است: مثلا عقل(گلدبرگ، 1981؛ دیگمن و اینوی، 1986) هوش(بورگاتا) و پذیرندگی(کاستا و مک­کری) کل تعابیر گفته شده این­ها هستند. از این رو این بعد از عوامل به حیطه­های کم و بیش مربوط به هم اشاره می­کند. زیرا مجموعه مقیاس­های کوستا و مک­کری به ویژگی­های گوناگونی از پذیرندگی تأکید دارند(به عنوان مثال پذیرا بودن نسبت به احساسات و عقاید جدید، انعطاف­پذیری در افکار و آمادگی برای آزادی در تخیل) (دیگمن، 1990). در ادامه هر یک از این عامل­ها را بیشتر توصیف خواهیم کرد:

اولین عامل برون­گرایی می­باشد که البته تسلط­گری­-تسلط­پذیری و یا شاد­خویی نیز نامیده شده است(جان[66]، 1990). این عجیب نیست که برون­گرایی یکی از پنج عامل بزرگ است. زیرا، هر زمانی که پرسشنامه­ای در حیطه شخصیت تحلیل عامل می­شود این عامل به طور معمول پیدا شده است(واتسون و کلارک، 1997).و همچنین برون­گرایی به عنوان یکی از مهم­ترین عامل شخصیت، بسیاری از رفتار­های اجتماعی را پیش­بینی می­کند. اگر از یک فرد برونگرا سوال شود که چه چیزی در زندگی برایش ارزشمند است پاسخ اغلب  شادی و یک زندگی هیجان انگیز خواهد داد(دولینجر[67]، لئونگ[68] و اُلیسنی[69]، 1996). یک مطالعه که تعامل اجتماعی افراد را بررسی می­کرد، نشان داد که افراد برون­گرا نسبت به آنهایی که برون­گرایی­شان پایین بود نه تنها تعامل اجتماعی بیشتری دارند بلکه کنترل بیشتری بر تعاملاتشان را گزارش کرده­اند(بارت[70] و پیتروموناکو[71]، 1997). دوستان افراد برون­گرا،  مهربانی، شوخ­طبعی، خون­گرمی و پرحرفی را جز ویژگی­های این افراد بیان کرده­اند(مک­کری و کاستا، 1987). در یک گروه، عضو برون­گرا به عنوان فردی که سهم عمده­ای در کارهای گروهی دارد از طرف اعضای گروه معرفی شده است(بری[72]و استیوت[73]، 1997). در بین دانشجویان قفقازی و آمریکا-آسیایی، افراد برون­گرا در مقایسه با افراد دورن­گرا تمایل بیشتری برای رابطه جنسی بدون تعهد داشتند و همچنین تجربه جنسی بیشتری گزارش کردند(رایت[74]و ریس[75]، 1997).

برون­گرایی ویژگی هست که توسعه ارتباط اجتماعی را در دروه تحصیلی پیش­بینی می­کند زیرا آنهایی که صفت برونگرایی بیشتری دارند سریع با سایر افراد دوست می­شوند. یک جنبه از برون­گرایی یعنی کمرویی پایین، شکست عشقی را در طول سال اول دانشگاه پیش­بینی می­کند؛ در حدود یک مورد از سه دانشجوی خجالتی در مقایسه با سه مورد از چهار دانشجوی کمتر خجالتی. همچنین یک مطالعه طولی در سوئد و آمریکا نشان داد که بچه­های خجالتی نسبت به بچه­های کمتر خجالتی  نمی­توانند در اوایل بزرگسالی ازدواج کنند(کر[76] ، لامبرت[77] و بن[78]،1996).

برون­گرایان اغلب شاد به نظر می­رسند و در واقع تجربه هیجان­های مثبت به عنوان هسته اصلی ویژگی­های برون­گرایی بیان شده است: شاید برون­گرایان از لحاظ زیستی در مقایسه با سایرین بیشتر به لذت علاقمند هستند. همچنین باید خاطر نشان نمود که برون­گرایان، خوشحال ساکت نیستند بلکه شادکامی فعال و پرانرژی را دارند که خاص صفت برون­گرایی است(واتسون و کلارک، 1997).

موافقت که گاهی اوقات سازگاری اجتماعی نیز به آن گفته می­شود(جان، 1990) به شخصیت توافقی و مهربان، کسی که از خصومت دروی می­کند و  به همراهی و حمایت کردن دیگران تمایل دارد، اشاره می­کند. دوستان اشخاص موافقت،  همدردی و دلسوزی را برای این افراد و در مقابل ویژگی­های بدگمانی، بی­رحمی و عدم مشارکت و همکاری را برای افرادی که موافقت پایینی داشتند، برشمردند (مک­کری و کاستا، 1987). در یک بررسی مربوط به ارزش­های انسانی، افرادی که نمره موافقت بالایی داشتند  بخشندگی، محبت آمیزی و کمک­کنندگی را به عنوان ارزش­های انسانی گزارش کردند(دولینجر، لئونگ و اُلیسنی، 1996). همچنین تعارض کمتری را در روابط بین فردی گزارش کردند زیرا  وقتی تعارض رخ می­دهد باعث کاهش اعتماد به­ نفس­شان می­شود(بارت و پیتروموناکو، 1997). اشخاص دارای موافقت بالا از تلاش مستقیم برای نشان دادن قدرت خود به عنوان ابزاری برای حل تعارضات با دیگران، اجتناب می­کنند. البته این مورد درمردان بیشتر است(گرازیانو[79]، جنسن-کمپبل[80] و هیر، 1996).در مطالعه­ی، دانشجویان دارای صفت موافقت بالا تعامل بیشتری را با خانواده و کمترین درگیری را با جنس مخالف گزارش کردند(اسندورپ و ویلفرز[81]، 1998).

روان­آزرده­گرایی افرادی را توصیف می­کند که معمولاً از هیجان­های منفی چون نگرانی و ناامنی رنج می­برند(مک­کری و کاستا، 1987). این افراد از لحاظ هیجانی ناپایدارند و در مقابل، افرادی که در قطب مخالف این عامل(روان­آزرده­گرایی پایین) قرار دارند، به لحاظ هیجانی پایدار هستند. عامل اخیر پایداری هیجانی، کنترل هیجانی و یا نیرومندی خود نامیده شده است(جان، 1990). افراد دارای روان­آزرده­گرایی پایین نسبت به قطب مخالف، شادتر هستند و رضایت از زندگی  (دینو و کوپر[82]، 1998؛ هیلز و آرگیلی[83]، 2001؛ اشمیت و ریف[84]، 1997 ) و  همچنین از رضایت زناشویی بالاتری برخوردارند(بوچارد[85]و همکاران، 1999)در  آلمان و آمریکا اشخاص روان­آزرده­گرایی پایین بهزیستی روانی بالایی را گزارش کرده­اند(اشتاودینگر[86] و همکاران، 1999). افراد روان­آزورده از همسران خود ناراضی و علاوه بر مشکلات فروانی در روابط و تعهد زناشویی، از اعتماد به نفس پاینی رنج می­برند(کارنی و بردبوری[87]، 1995؛ کاردک[88]،1997).

مطالعه­ای نشان داد اشخاصی که در انجمن­های خاصی به عنوان روان­آزرده­گرایی بالا طبقه­بندی شده­اند رویدادهای ناخوشایندی بیشتری در خانواده، دوستان، اقات فراغت و حیطه مالی گزارش کردند که این ممکن است خلق معمولاً منفی­شان را تبیین کند.(دیوید[89] و همکاران، 1997) همچنین روان­آزرده­گرایی در افراد دارای اختلالات گوناگون بالا است که با توجه به ویژگی­های این عامل قابل درک می­باشد( کلاریج و داویدس[90]، 2001).

مسئولیت­پذیری که وجدانی بودن و کنترل تکانه نیز گفته می­شود(جان، 1990) تفاوت افراد را در نظم و ترتیب و خود انضباطی توصیف می­کند. همچنین پاکیزگی و بلند­پروازی جزء ویژگی­های افراد مسئولیت­پذیر است(دولینگر[91] و همکاران، 1996). این اشخاص به وسیله دوستان خود، افرادی سازمان­یافته، وقت­شناس و پرتوقع توصیف شده­اند(مک­کری و کوستا، 1987). دانش آموزانی که دفتر یادداشت منظمی برای انجام بموقع تکالیف خود دارند نمره بالای در مسئولیت­پذیری کسب می­کنند و به طور کلی مسئولیت­پذیری دانش­آموزان برانگیزاننده­ی کسب موفقیت است(دیگمن، 1990). به همین دلیل صفت مسئولیت­پذیری در مدارس و سایر سیستم های منجر به افزایش عزت نفس اشخاص دارای این خصوصیات می­شود(مک­کری، کاستا و دی[92]، 1991).

مسئولیت­پذیری درآمد، موقعیت و رضایت شغلی بالا را پیش­بینی می­کند(جاج[93] وهمکاران، 1999). مسئولیت­پذیری کارگران با کسب موفقت بیشتر(بریک و مانت، 1991؛ 1993) رضایت کارفرما (بریک و مانت، 1996) و همچنین رضایت از زندگی(دینو و کوپر، 1998) گزارش­شده است. همچنین کارمندان مسئولیت­پذیر سوابق کارایی بهتر داشتند(جاج و همکاران، 1997). در بین افسران پلیس، مسئولیت­پذیری پایین با انواع سوء­رفتاری همچون سوءرفتاری جنسی، سرپیچی از اجرای دستورات، سرقت و سایر رفتارهای غیر­حرفه­ای مرتبط بوده است(سارچینی[94] و همکاران، 1998). جدا از عملکرد تحصیلی و شغلی، مسئولیت­پذیری با روابط خانوادگی و رفتارهای سالم ارتباط دارد. افراد تازه ازدواج کرده­ی که در مسئولیت­پذیری نمره بالایی گرفتند نسبت به قطب مخالف خود کمتر در معرض خیانت جنسی هستند(باس و شاکیلفورد[95]، 1997). زنان مسئولیت­پذیر با وجود ترس­شان از سرطان پستان بیشتر ماموگرافی انجام داده­اند.(شوارتز[96] و همکاران، 1999)

توصیف عامل پذیرندگی نسبت به تجارب جدید بسیار دشوار است زیرا همانند بقیه عامل­ها در مکالمات روزانه مردم خیلی بکار برده نمی­شود(مک­کری، 1990). متخصصان اسامی مختلفی برای این عامل استفاده کرده­اند: فرهنگ، عقل، تمایلات روشنکرانه،هوش، تخیل(جان، 1990؛ اسنید و همکاران، 1998). مردم عادی این عامل را با عبارت­ها چون هنرمندانه، کنجکاو، تخیلی، روشنگری، اصیل و دارای علایق گسترده(اسنید و همکاران، 1998). ارزش­های لیبرال اغلب همسو با این عامل است. اشخاص دارای پذیرندگی بالا، تخیلی بودن، روشن­فکری و داشتن یک جهان زیبا به عنوان ارزش خود گزارش کرده­اند. در مقابل افراد دارای پذیرندگی پایین پاکیزگی، مطیع بودن و امنیت ملی را گزارش کرده­اند(مک­کری و کاستا، 1992؛ دولینگر و همکاران، 1996).

خلاقیت در بین افراد پذیرا نسبت به تجربه جدید  بیشتر و  در بین اشخاص موافقت کم است(کینگ[97] و همکاران، 1996). افراد خلاق، کنجکاو و پذیرا نسبت به تجارب جدید احتمالاٌ بیشتر راحل­های منطقی برای مسائل خود پیدا می­کنند. در محل کار ، خلاقیت زمانی ممکن است بیشتر آشکار شود که کارمندان به جای داشتن انتظارات بسیار ساختار­یافته دارای جنبه­های منعطف و حتی مبهم، در اهداف و  راه­های دست­یابی به این اهداف، باشد(جورج و ژو[98]، 2001).

[1] . Factor model

[2] – kretschmer,E

[3] – stevens

[4] – Personal unconscious

[5] – Collective unconscious

[6] – Archetype

[7] – Shadow

[8]– Attitude

[9] – common traits

[10] – unique traits

[11] – constitutional triats

[12] – environmental- mold triats

[13] – ability traits

[14] – temperament traits

[15] – daynamic trairs

[16] – Ergs

[17] – Sentiments

[18] – Life records

[19] – Questionnaires

[20] – Teste

[21] – The 16 PF(Personality Factor) Test

[22] – Kline

[23] – Neuroticism

[24] – Extraversion- Introversion

[25] – Psychoticism

[26] – Stability

[27] – Superego function

[28] – Bullock &  Gilliland

[29] – Stelmach

[30] – Hypersensitivity

[31] – Gudjonsson

[32] – William McDougall

[33] – Digman

[34] – John

[35] – Klages

[36] – Baumgarten

[37] – Fiske

[38] – Maddi

[39] – Tupes

[40] – Christal

[41] – Surgency

[42] – Agreeableness

[43] – Dependability

[44] – Emotional Stability

[45] – Culture

[46] – Borgatta

[47] – Assertiveness

[48] – Likeability

[49] – Emotionality

[50] – Intelligence

[51] – Responsibility

[52] – Smith

[53] – Norman

[54] – Wiggins

[55] – Takemoto-Chock

[56] – Hogan

[57] – Brand

[58] – Sociability

[59] – Activity

[60] – Ambition

[61] – Ascendancy

[62] – Big Five

[63] -Zimmerman

[64] – Friendliness

[65] – Inouye

[66] – John

[67] – Dollinger

[68] – Leong

[69] – Ulicni

[70] – Barrett

[71] – Pietromonaco

[72] – Barry Stewatt

[73] – Stewatt

[74] – Wright

[75] – Reise

[76] – Kerr

[77] – Lambert

[78] – Bem

[79] – Graziano

[80] – Jensen-Campbell

[81] – Asendorpf & wilpers

[82] – DeNeve & Cooper

[83] – Hills & Argyle

[84] – Schmutte & Ryff

[85] – Bouchard

[86] – Staudinger

[87] – Karney & Bradbury

[88] – Kurdek

[89] – David

[90] – Claridge & Davis

[91] – Dollinger

[92] –  Dye

[93] – Judge

[94] – Sarchione

[95] – Buss & Shackelford

[96] – Schwartz

[97] – King

[98] – George & Zhou

By:

0 thoughts on “رویکرد­های ساخت شخصیت